درباره نویسنده
مریم
بسم الله الرحمن الرحیم و ان یکاد الذین کفرو الیز لقونک با بصار هم لماسمعوالذکرویقولون انه لمجنون و ما هوالا ذکر للعالمین
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مریم
  • بانوی هنر
  • خاتون
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 1391 - 1
  • نازنین دختر
  • عکس یاسمن
  • یاسمن بانو !
  • گزارش احوالات ما
  • گزارش مامان نی نی
  • گزارش مامان نی نی
  • عکس
  • گزارش مامان نی نی
  • رسم و رسوم
  • اهم اخبار
  • یک دختر دارم شاه نداره
  • مامان نی نی
  • سونوگرافی
  • خبر خوب
  • پست اول
  • همتی
  • سیسمونی یا رختک برون
  • مراسم آرمه داری (ویارونه )!!
  • لوله اندازون
کلمات کلیدی مطالب
  • سیسمونی (٥)
  • رسم و رسوم (٥)
  • اخبار (٤)
  • عکس (٢)
  • خبر خوب (٢)
  • سونوگرافی (٢)
  • لوله اندازون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
دوستان من
  • سلمان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lilypie Maternity tickers
our coming baby
1391 - 1
نویسنده: خاتون - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱

سلام

هرچند که یکم دیر شده ولی سال نو مبارک!

گفتم بیام یک خبری از خودمون بدم و بگم ما یعنی من و یاسمن خوبیم و کلی بهمون خوش می‌گذره. یاسمن بچه آرومیه و همین باعث شده نگهداریش آسونتر از اونی باشه که من فکر می‌کردم. 35 روز اول خونه مامانم بودم و الان 2 هفته ای میشه که اومدم خونه خودمون. البته خونه مامان هم سعی می‌کردم بیشتر کارهای یاسمن رو غیر از حمام کردنش که بابام زحمتش رو می‌کشه خودم انجام بدم ولی مامان هم حسابی به تغذیه من می‌رسید که شیر داشته باشم. یاسمن یک ماه اول فقط شیر خودمو می‌خورد اما وقتی برای ویزیت یک ماهگی بردمش دکتر از وزن گرفتنش راضی نبود و به همین دلیل شیر کمکی براش تجویز کرد که خدا رو شکر خیلی تو وزن گرفتنش موثر بوده.

چون وزن یاسمن در بدو تولد کم بود لباسهایی که براش خریده بودم بزرگ بودن براش و خاله مریم زحمت کشید و چند دست لباس متناسب با وزنش خرید که الان دیگه کوچیک شده و جمعشون کردم و از اول این هفته شروع کردم به استفاده از لباسهایی که از دبی براش خریده بودم. سایز پوشکش هم از اول این هفته از 1 به 2 افزایش پیدا کرده.

فکر نمی‌کردم بچه داشتن اینقدر تجربه شیرینی باشه و اصلا فکر نمی‌کردم که اینقدر به یاسمن وابسته بشم. گاهی حتی وقتی خوابیده دلم براش تنگ میشه :) امیدوارم همین قدر که من دارم کیف می‌کنم یاسمن هم بهش خوش بگذره.

یک پست هم قبل از ویزیت یک ماهگی یاسمن نوشته بودم که وقت نشد اینجا بگذارمش که الان توی ادامه مطلب می‌گذارم که یادگاری بمونه.

سعی می کنم از این به بعد بیشتر بنویسم. فعلا خدا خافظ تا پست بعد

 

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نازنین دختر
نویسنده: مریم - شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



عکس یاسمن
نویسنده: مریم - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



یاسمن بانو !
نویسنده: مریم - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



گزارش احوالات ما
نویسنده: خاتون - پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩٠

سلام

گفتم بیام یک گزارش مختصری بدم :

  • شنبه 6 اسفند بعد از یک ماه رفتم دکتر و خدا رو شکر از همه چیز راضی بود و گفت که بیشتر استراحت کنم. در مورد تاریخ زایمان پرسیدم که گفت از 38 هفته تمام می تونه برام وقت بگذاره. 38 هفته من سه شنبه آینده 16 اسفند تموم میشه قراره یکشنبه 14 اسفند دوباره برای چکاپ برم و وقت زایمان رو هم مشخص کنیم. خودم دوست دارم که بگذارم برای 39 هفته تمام یعنی 24 یا 25 اسفند حالا تا ببینیم دکتر چی میگه.
  • لباس های سه ماه اول یاسمن رو هم شستم و اتو کردم و ساک بیمارستانش رو هم بستم. مونده ساک خودم که اون رو هم تا یکی دو روز دیگه می بندم.
  • یک سری وسایل رو هم باید جمع کنم ببرم خونه مامانم چون از بیمارستان می رم اونجا و فکر کنم حداقل دو هفته ای اونجا باشم. سعی می کنم زود برگردم خونمون ولی نمی دونم که کی از پس همه کارهای یاسمن برمیام آخه من اصلا تجربه بچه داری  ندارم.
  • نسبت به دوهفته پیش احساس سبکی دارم چون شکم دیگه اومده پایین و فشار روی قفسه سینه و معده ام کمتر شده.
  • دارم سعی می کنم که از این روزهای آخر بارداریم و تکون خوردن های یاسمن نهایت لذت رو ببرم چون ممکنه بچه دیگه ای در کار نباشه و این روزها رو تجربه نکنم. باباش هم دیگه از انتظار خسته شده و حسابی منتظره به دنیا اومدنشه.

فعلا همین تا دوباره بیام.

نظرات ()



گزارش مامان نی نی
نویسنده: خاتون - شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠

سلام

توی این مدت کلی اتفاق افتاده که یکی یکی گزارش می کنم :

یک سونوگرافی 28 هفتگی رفتم که خدا رو شکر خانم دکتر از همه چی راضی بود این سونوگرافی رفتن ما هم کلی ماجرا داشت. شب قبلش ما مهمون داشتیم و خاله مریم هم مهمون ما بود نی نی طبق عادت همیشگیش به دلیل شلوغی رفته بود پایین شکم مامانی چسبیده بود و همین باعث شد که خاله مریم من رو معاینه کنه و حسابی بترسه هرچی هم که گفتم این عادتشه و بر می گرده بالا فایده ای نداشت و گفت سونوگرافی رو به تاخیر نندازم (من می‌خواستم 2 روز بعدش برم) و همین فردا برم. مهمونا که رفتن 10 دقیقه بعدش خانم  تشریف آوردن بالا و چسبیدن به دنده های من نیشخند فردا صبح با بابای نی نی رفتیم سونو . من کلا خیلی وزن اضافه نکردم و شکمم هم خیلی بزرگ نشده دیگه خودم هم نگران بودم که نکنه بچه ام ریز باشه اما خانم دکتر گفت به به چه دختر قد بلندی، باریک و بلنده، باربیه قلب چه انگشتای کشیده ای داره  وزنش هم  1150  گرم هستش گفتم ریز نیست آخه من شکمم خیلی کوچیکه که خانم دکتر گفت نه خیلی هم خوبه  وقتی از در اومدی تو و شکمت رو دیدم فکر کردم الان یک موش کوچولو  می بینم این تو ولی نه ماشا الله همچیش خوبه نگران نباش . ما هم خیالمون راحت شد و شروع کردیم به آماده کردن اتاق نی نی.

طی این مدت اول با خاله مریم رفتیم و کاغذ دیواری اتاقش رو سفارش دادیم. بعد با مامانم رفتیم پرده اش رو انتخاب کردیم و سفارش دادیم. 5 بهمن هم تخت و کمدش رو آوردن. طی این مدت هم که برای نصب کاغذ دیواری و تخت و کمدش اومدن چون ما هردو سرکار بودیم بابام زحمت کشید و اومد خونمون. کلا این مدت خیلی به بابام زحمت دادیم و حسابی شرمنده اش شدیم.

از اول بهمن هم دیگه سرکار نرفتم و مادر و دختر در حال استراحت در منزل هستیم.

شنبه هفته گذشته هم همراه مامانم و عمه ام و بابام اتاقش رو چیدیم و فقط مونده فرش و لوسترش که اونا رو هم بزودی می خریم.

توی آخرین ویزیتم دکتر حدود تاریخ به دنیا اومدنش رو اواخر اسفند تعیین کرده وقت بعدیم 6 اسفنده که فکر کنم اون موقع تاریخ دقیق بهم بده.

اما بریم سراغ هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا یعنی اسمش... بعد از ماجراهای فراوان که توی پست بعدی تعریف میکنم اسمش رو گذاشتیم یاسمن. من هم اسمش رو دوست دارم هم مخففش رو که میشه یاسی. بالاخره بچه ام اسم دار شد و خیالمون راحت شد.

در ادامه مطلب عکسای اتاقش رو می گذارم اگر دوست داشتید ببینید.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



گزارش مامان نی نی
نویسنده: خاتون - شنبه ٥ آذر ،۱۳٩٠

سلام

گفتم بیام یک گزارشی از کارهایی که کردم بدم در جهت تنویر افکار عمومی که اگر چیزی نمی نویسم دلیلش این نیست که خبری نبوده و کاری نکردم برای دختر جانم.

  • 6 تا 9 آبان همرا ه خاله مریم، سلمان جون و دایی جون نی نی رفتیم دبی و تقریبا خرید لباس و سایر لوازم ضروری مثل حوله و شیشه شیر و ... رو انجام دادیم. با راهنمایی های خاله مریم و همراهی و صبر و حوصله دایی جون خرید های خیلی خوبی کردیم که عکس یک سری از خریدهاش رو توی پست قبلیم گذاشتم. همین جا از طرف خودم و نی‌نی از خاله مریم و سلمان جون و دایی جون تشکر می کنم به خاطر همراهی و کمکشون. بیشتر خریدم رو از نمایندگی های مادرکر، اوکایدی، زارا کیدز و بیبی شاپ انجام دادم. با اینکه حراج نبود ولی به نسبت اینجا قیمتها بهتر بود و خوب تنوع هم که خیلی خیلی بیشتر بود.
  • شنبه 14 آبان هم همراه مامان و بابای عزیزم رفتیم و تخت و کمدش رو از نمایندگی آپادانا سفارش دادیم و کالسکه و کریرش رو هم همون مدلی که مد نظرم بود از ماکسی کوزی خریدیم.کالسکه و کریرش هردو قرمزه.  به نظر من برای خرید اینها یکم زود بود اما مامانم اصرار داشت که قبل از محرم خریدهای نوه اش رو تموم کنه. البته برای تخت و کمد یک سوم قیمت رو به عنوان بیعانه دادیم و قرار شد 10 روز زودتر از زمانی که می خوایم برامون بیارن تماس بگیریم و آدرس بدیم و باقی مبلغ رو بپردازیم و چه خوب که سفارش دادیم چون یکی از دوستان توی وبلاگش نوشته بود که قیمتهاش افزایش پیدا کرده. موقع سفارش هم بهمون گفتن که چون بیعانه دادیم اگر قیمت افزایش پیدا کنه شامل حال ما نمی شه.
  • توی اتاقی که قراره اتاق دخترمون باشه یک میز بزرگ و یک کتابخانه بود که بابایی زحمت کشید و بردشون شرکت تا اتاق خالی بشه و آماده ورود وسایل نی‌نی.  اتاقش رو هم احتمالا اواخر بهمن یعنی حدود یک ماه قبل از دنیا اومدنش بچینیم.
  • 5 شنبه پیش هم یک ست نوزادی new born  براش خریدم. خرید این ست نوزادی یک خاطره بامزه پشتشه اونم اینه  که دبی موقع خرید ست نوزادی  مریم جون گفت اگر new born ‌ بگیری ممکنه بیشتر از 2 هفته تنش نره من هم در جهت صرفه جویی 0تا 3 ماه برداشتم. وقتی که داشتیم خرید ها رو به بابا و عموجان نشون می دادیم عموجان که هم در خرید لباس بچه تخصص دارند و هم در شوخی کردن با من به عنوان یک آدم ساده، وقتی ست نوزادی رو دیدند با تاسف سرشون رو تکون دادند و فرمودند :" این که بزرگه که، رفتی دبی یک ساک لباس تا یک سالگی بچه خریدی ولی وقتی به دنیا میاد لباس نداره بپوشه. اونم وقتی که همه میان دیدنش." منم که ساده اولش غصه خوردم حسابی ولی بعدش به عموجان گفتم که خرید یک ست نوزادی new born دست خودتون رو می بوسه که حتما تا دنیا اومدنش یکی دوتا سفر خارجی دارین.  اصلا به عقلم هم نمی رسید که خوب می تونم خودم برم اینجا بخرم تازه خاله مریم هم هی دلداریم می داد که غصه نخور خودم براش می خرم. اما 5 شنبه برای خرید هدیه برای نوزاد یکی از همکارامون رفته بودم که از این ست نوزادی خوشم اومد و قیمتش هم مناسب بود در نتیجه خریدمش و خلاصه بچه ام وقتی دنیا میاد هم لباس داره :). راستی دو تا تیکه از اون ست نوزادی رو هم خاله مریم با خودش برد کربلا و متبرکش کرد و برامون آورد که بابت این ماجرا خیلی خوشحالم و خدا رو هم شکر می کنم که بچه ام لباس متبرک شده توی کربلا و نجف رو می پوشه.
  • من 10 آبان وقت دکتر داشتم و وقتی به دکترم گفتم که حرکات دخترک رو هنوز احساس نمی کنم بهم گفت که اگر دقت کنم یک چیزی شبیه نبض رو حس می کنم.  همون شب اولین حالت نبض گونه رو حس کردم و از جمعه همون هفته هم که میشه 13 آبان حرکاتش کاملا محسوس شده. دخترمون حسابی با باباش جوره. گاهی که حرکتش کم میشه هرچقدر من صداش کنم تکون نمی خوره اما اگر باباش دستشو بگذاره روی شکم من و صداش کنه تکون می خوره.خودم هم وابستگیم بهش زیاد شده و بیشتر از قبل باهاش حرف می زنم. اسم هم یک چند تایی کاندید کردیم ولی هنوز داریم می گردیم. حالا کاندید ها که نهایی بشه اینجا می نویسم که یادگاری بمونه.

فعلا همین دیگه! من نمی نویسم، نمی نویسم وقتی هم که می نویسم مثنوی هفتاد من میشه .

نظرات ()



عکس
نویسنده: خاتون - دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠

 

سوغاتی عمو جانش از اندونزی

سوغاتی خاله مریم از کانادا

اولین خریدهاش با مامان بزرگش (مامانم)

 

بخشی از لباساش که از دبی خریدیم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »